تبليغاتX
روزهای بعد ازدواج
روزنوشت های یک زندگی
دیشب از دست گردو خیلی اعصبانی بودم

به قول مامانم اینکه آدم تو شرایط راحت و آرامش خوشحال و با تحمل باشه که هنر نیست مهم اینه که تو مشکلات صبر داشته باشه که متاسفانه گردو نداره.... کافیه اعصابش خراب بشه یا شرایط استرس زایی باشه.... تحمل نمیکنه و از شرایط فرار میکنه...

البته امروز دوباره باهاش مهربون شدم و اون هم مهربون شد.... ولی خب گاهی با خودم فکر میکنم اگه من روزی قهر کنم و برم خونه مامانم عمرا بیاد دنبالم... اونم قهر میکنه و اگه من خودم برگردم دوباره مهربون میشه...!!! یعنی اصلا در این بشر قوه ای به اسم ناز کشیدن وجود نداره....

 

پ.ن: راستش الان که این پست رو مینویسم برخلاف دیروز ناراحت نیستم ولی احساس کردم اگه ننویسم میمونه تو گلوم!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 16:21  توسط مهتاب | 
چند وقتی است احساس میکنم زندگی افتاده روی دور تند!البته این احساس بیشتر از هفته ی پیش شروع شده.... احساس میکنم هر روز که میرسم خونه باید بخوابم چون خسته ام و بعد که بیدار میشم بعد کمی وقت تلف کنی شب شده و باید بخوابم برای فردا! کلا خیلی ساعت هایم مفید نیست!

باید کمی برنامه ریزی بیشتری داشته باشم!

گردوخان را هم احساس میکنم کمتر میبینم.شب ها خیلی دیر میرسد خانه.... بعدهم که باید خوابید تا برای فردا آماده شد!

هدیه ای که برای روز مادر گرفته ام باید ببرم تا یک سایز بزرگش کنم! احتمالا امروز با مامان میرویم تا خودش هم پرو کند که دقیقا اندازه باشد.... گردو وقت نکرد برای من چیزی بخرد... البته حق داشت چون خود من هم برای مامان به کس دیگری سپرده بودم که بخرد! خودم شب قبلش کشیک بودم و وقت نداشتم.... احساس کردم گردو ناراحت است که برای من نتوانسته چیزی بخرد. شب که میخواستیم برویم خانه ی ما تا مراسم روز مادر را بجا بیاوریم هی میگفت برویم برای تو هم چیزی بخریم که البته گفتم خیلی دیر است و الان ساعت ۹ شب هل هلی که نمیشود چیز خرید... بعد که فهمید قرار است لباس مامان را تعویض کنیم و سایز بزرگ بگیریم میگفت این یکی را برای خودت نگه دار و برای مامان یکی دیگه بخر... اما من قبول نکردم! قرار شد اگه پولهایمان رسید یک تکه طلای کوچکی بخریم

در کل خیلی دوست دارم گردو یک بار ما رو سورپرایز کند ولی اصلا از این استعداد ها ندارد... یعنی اصلا !! و از طرف دیگه هر کاری که بخواهی بکنی خودش هم سورپرایز نمیشود!

ترجیح میدادم خودش برایم هدیه ای بخرد هر چند کوچک اما من نفهمم نه اینکه با هم برویم و چیزی بخریم.... بگذریم .... اهمیتی ندارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 14:37  توسط مهتاب | 
دقیقا نمیدونم الان باید چی کار کنم.... هی اینور میدووم بعد میدووم اونور

آزمایش این چی بود؟ نتیجه ی چست اون یکی چی شد؟ آی-ان-آر اون یکی چنده؟ ست پانسمان کجاست؟ برگه درخواست سونو بیار.....

خداییش هنوز دارم گیج میزنم! خیلی وقته که دلم میخواست یه پست درست حسابی بزارم اما خب انقدر این هفته سرم شلوغ شده بود که اصلا فرصت نداشتم!

هفته پیش رو با گردو رفتیم مسافرت... البته شهر فامیلای گردو خان رفتیم ولی خب خوش گذشت... با یکی از دوستاش و خانمش هم یه روزو گذروندیم که خیلی باحال بودن... خلاصه که جمعه هفته پیش برگشتیم تهران

و از شنبه بود که تازه اینترنی ما شروع شد!! روز اول که افتضاح بود! عصری ساعت ۶ رسیدم خونه! هرکی تو بخش میدید تا اون موقع وایستادم فکر میکرد کشیکم که انقدر موندم...

وای که چه سوتی هایی میدادم.... هیچی نمیدونستم کجاست و چی به چیه! اول بسمه اللهی به من گفتن ۲ تا خلاصه پرونده نوشتم! کلا هم که سرپا بودم! نتیجه ش هم این شد که روز دوم کمر دردی گرفتم که نگو و نپرس! تا الان هم کمر دردم ادامه داره!

روز دوم بود که پرستار بخش گفت یکی از مریضا ان-جی باید بزارم براش که مرخص بشه! حالا منم تا حالا ان-جی نزاشته بودم! اول که عین ضایع ها زنگ زدم به دوستم و ازش وسایلای لازم رو پرسیدم ... رفتم و گذاشتم ولی اشتباه بود! نگو لوله به جای اینکه تو معده ش بره همش تو گلوش چرخیده بوده!! البته بعدش با رزیدنت اومدم و اون گفت که اشتباه بوده و درآوردم و دوباره گذاشتم که خدا رو شکر خوب بود و درست بود!

ولی گاهی اینهمه درگیر بودن با مریضا آدمو ناراحت میکنه! اینکه مثلا هرروز یه مرد ۴۵ ساله رو با پسر جوونش که همراهشه ببینی و هر روز حالش رو بپرسی و معاینه ش کنی و بدونی که سرطان پیشرفته ای داره که به همه جاش متاستاز داده... بعد پسرش با قیافه ی گرفته بیاد بیرون بخش ازت ببرسه که بیماری باباش خیلی جدیه؟! خداییش اشکم داشت درمیومد! ولی چه پسر خوبی بود... چه قیافه ی معصومی داشت.....

خلاصه که خیلی میخوام بشینم و درددل کنم از بعضی از مریضا مثلا از اون پیرمرد ۸۰ ساله ای که سکته مغزی کرده و هیچی نمیتونه بخوره و همراهی هم نداره ... ولی خب قرار نیست اشک شما رو هم درآرم!

در عوض یه مریض جالبی بود که تخت بغل همین پیرمرده خوابیده بود بعد یه مامان بابای بامزه ای داشت که نگو! مرده خودش نزدیک سی و خورده ای سن داشت و زن نگرفته بود بعد این مامانش هی بهش غذا میداد کلی هم خوشحال بود و هی گل میگفت برا پسرش و هی قربون صدقه ش میرفت! باباش هم خیلی جیگر بود! از این مردای مسنی که قیافشون از ۱۰۰ کیلومتری داد میزنه که رشتی ان!! آدم میگفت برم لپشو بکشم!

یه رزیدنت بامزه ای هم داریم رشتیه! بعد هر حرفی هم به من میگه من ده دفعه میگم چی؟ جان؟ کلا نمیفهمم چی میگه! از هر ۱۰ تا جمله ۲ تاشو میفهمم! فکر کنم که الان فکر میکنه احتمالا گوشام سنگینه!! درنتیجه دیگه هرچی میگه من فقط یه لبخند ملیح تحویلش میدم هرچند گاهی هم خیلی بیربطه!!

زندگی نوع جدیدی شده ! از یکی دو روز دیگه کشیک هامم شروع میشه و من موندم چه جوری گردو رو تنها بزارم!البته باید بهش بگم بره خونه باباش اینا که تنها نمونه باز اینچوری خیالم راحت تره....

راستی پاویونمونم خیلی دوست دارم!

۲-۳ تا از رزیدنتامونم خیلی دوست دارم!

چند تا از اینترنا رو هم خیلی دوست دارم!

بعضی از اینترنا رو دوست ندارم!

بعضی از پرستارا رو دوست ندارم!

اینکه اینترن صفر کیلومترم رو هم دوست ندارم!

بقیه شم هروفت یادم اومد میگم.............!!!

راستی میخواستم بگم برای مامان فندق جونم خیلی دعا کنید... این روزا حالش خیلی خوب نیست.... دعا کنید زودتر برگرده خونشون البته با سلامت کامل....فندق عزیزم من همیشه به یاد مامانت هستم و انقدر دعا میکنم تا بالاخره یه خبر خوش بدی که حالشون خوبه خوبه....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 14:51  توسط مهتاب | 
دوستای گلم سلام

شرمنده بابت اینکه این مدت نتونستم آپ کنم یا بهتون سر بزنم. راستش وارد مرحله ی جدیدی شدم و در واقع الان یک عدد اینترن میباشم.... فعلا به شدت گیج میزنم! و به شدت وقت سر خاروندن ندارم اما واقعا اتفاقات این ۲-۳ روزه تعریف کردنیه! تو فرصت میام براتون میگم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 20:52  توسط مهتاب | 
وای نمیدونید الان چه حس خوبی دارم!!

اولا امتحان امروزم رو خوب دادم و در ثانی الان هم از استخر برگشتم و  کلی احساس میکنم سلولهای بدنم دارن نفس میکشن...!

راستی از چش چرونیه خودم تو استخر خنده م گرفته بود! همش چشم به مدل مایوهای بقیه بود!!! شدیدا به هوس افتادم برم ۲-۳ مدل مایو بگیرم البته این در صورتیه که مثل بچه های خوب عزمم رو جزم کنم و مرتب استخرم رو برم .آخه الان ۲ جلسه ست که دارم میرم ولی قبل این آخرین بار تابستون پارسال رفته بودم!!!

تصمیم هم گرفتم برم پروانه هم یاد بگیرم و کمی رو سرعتم کار کنم و برم ادامه بدم برا مسابقات! البته رشته ی حرفه ایه من فوتسال بود که قبلا تو تیم دانشگاه بودم ولی اونو خیلی الان وقت نمیکنم و فکر میکنم باز استخر رو مرتب برم خیلی بهتره.... ولی خیلی عاشق اینم که برم یه ورزش رزمی هم ثبت نام کنم اما معمولا به وقتم نمیخوره! از همین باشگاه هم پرسیدم ساعت های تکواندوش یه جوری بود که به من نمیخورد

خلاصه که میخوایم ماهی بشیم!( البته باید قبلش یاد بگیرم یه خورده از هیزیم کم کنم!!)

کلی به خواهرم انرژی مثبت دادم و استارت دوباره رو زده که برا کنکور بخونه...آخه اولش خوب میخوند ولی از بعد از عید خیلی بد بود و دیگه با توچه به افت رتبه هاش تو کنکور آزمایشی ها داشت امیدشو از دست میداد ولی قرار شد برنامه ریزی کنه و برا کنکور آزمایشیه ۳ هفته بعدش بترکونه!! براش دعا کنید خیلی نگرانشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 19:6  توسط مهتاب | 
چند وقتیه این گردو خان هوس بچه نموده!!

همش هم تقصیر این بچه داداششه! آخه اون الان ۳ ماهشه و خداییش خیلی ماهه... چند وقتی بود اومده بودن تهران و این بچه هی تو دست ما وول میخورد و گردو هم بهش میگفت عمو جونننننن..... یعنی هی دل ما براش ضعف میرفت اما خب من حداقل عقلم از دست نرفت ولی گویا گردو خان طاقت از کف برفت و بالاخره بانگ برداشت که ما بسی پیر شدیم و بچه دلمان میخواهد

حالا یکی نیست بهش بگه بابا جان این داداش خان شما هم خودشون و هم خانمشون فعلا تا حدودی بیکار تشریف دارن . آخه من وقت بچه دارم یا تو؟ تو که خودت ساعت ۹و ۱۰ میای خونه...منم که تازه قسمت پرفشار درسم شروع شده! اما خب دیگه وقتی عقل نباشه جان در عذابه!

خلاصه که ما هی داریم سعی میکنیم این فکر بچه رو از مخ ایشون بیرون کنیم و با اسباب بازی های جور واچور فعلا اونو از یادش ببریم!! خدا رو شکر که داداشش هم برگشت شهرستان چون وجودش بدتر به این بی عقلی دامن میزد!! باید تا یه مدت هم از هرچی بچه ست دورش کنم! امیدوارم فعلا از سرش بیفته چون اگه نیفته باید مارو بطلاقه و بره یکی دیگه بگیره!!

راستی منی که الان به صورت کاملا خرم تو نت دارم ول میگردم فردا امتحان دارم و کلی هم نخوندم!!! خدا به دادم برسه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 13:46  توسط مهتاب | 
اعصابم از دست خودم خرابه.... همش این هفته به مهمون بازی گذشت..... یکی نیست به من خاک بر سر بگه آخه مگه تو بیکاری..... خیر سرت درس کاری.. کارو زندگی داری... قرار نیست که مثل اونا بیکار باشی و هی به مهمون بازی و دورهم بودن بگذرونی

امروز که دیگه گندشو در آوردن... آقا به من چه که برا مهمونی شب فلان رنده و فلان وسیله و فلان کوفتو میخوای.... من همین که وقت کنم شب بیام هنر کردم... نمیتونم که از الان پاشم بیام اونجا.... گردو هم میگه خب بهشون بگو کار داری و دیر میای... اما من خر گاهی همچین میمونم تو گل با این عدم تواناییم در نه گفتن!

امروز تازه فهمیدم احتمالا اون ۲تا مریضی که باید اطلاعاتشون رو روز آخر ثبت میکردم مرخص شدن... یعنی گند زدم رفت.... اصلا نفهمیدم کی هفته به انتها رسید...

عجب پست داغونی و عجب حال داغون تری....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 17:17  توسط مهتاب | 
چند روز پیش به مناسبت سالگرد ازدواج مامانم اینا خونشون بودیم و مادربزرگ و پدر بزرگم اینا هم بودن و مامان هم زنگ زد خانواده ی گردو و خواهرش رو دعوت کرد .... کلی هم بنده ی خدا غذا گذاشت....

شب براشون مهمون میاد و هی منتظر میشن که مهمونه بره که دیروقت میره بعد گردو بهشون زنگ زد که بیایین منتظریم اما نیومدن.... فرض کن تازه ساعت یه ربع به ۱۲ شب به ما گفتن نمیایم... انقدر ناراحت شدم که نگو.... خیلی از دستشون حرص خوردم... بیچاره مامانم هم ناراحت شد ولی باز جلو من خیلی بروز نمیداد

به گردو هم گفتم که از دستشون خیلی ناراحتم و اینکه تا یه مدت بایکوت هستن.....

تازه بیشتر میدونی کجا ناراحت شدم.... اینکه فردا شبش یه جایی با خانواده گردو خان دعوت بودیم... من هم خیلی با اعتماد به نفس خودمو آماده کرده بودم که اگه معذرت خواهی کردن بگم به من ربطی نداره باید از مامانم عذر خواهی کنین.... اما اگه شما دیدین کسی معذرت خواهی کرد ما هم دیدیم!!! خداییش اینجا خیلی بیشتر ناراحت شدم....

 

کلا این مدته خیلی اوضاع خوبی نبود... بعد از مدت ها دوباره یاد اتفاقات و قضایای مسافرت کذایی گردو خان به ژاپن افتادم....هنوز قضیه ی اون دختره برام حل نشده ست.... زمان ممکنه مسایل رو کمرنگ کنه ولی حل نمیکنه....

راستی امروز یه اتفاق خیلی تاسف برانگیز سر کلاس افتاد... فعلا از خستگی دارم میمیرم.... برم یه ذره استراحت کنم بعد میام تعریف میکنم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 15:6  توسط مهتاب | 
گاهی تصمیم گیری در درستی و نادرستی کارها بسی برایم پیچیده است... مثالش هم همین ۲-۳ ساعت قبل... راستیش برای انتخاب لاین های اینترنی قرار بود با بچه ها ۴-۵ نفر با هم باشیم اما ۲ نفر اول رفتند جایی که به ما ۲-۳ نفر بعدی انتخاب نمیرسید درنتیجه ما نیز با چند نفر از دیگر دوستانمان رفتیم در لاینی دیگر که خداییش هم بیمارستان های خوبی به من نیز رسید.... اما آن دوست عزیزی که حاضر نشده بود به خاطر بچه ها بیاید بیمارستان پایین تر بعد که دید ما با هم افتادیم و او به نسبت تنها تر است ناراحت شده... حالا ناراحتی اش بماند که بهش گفتم مقصر اصلی خود اوست.... اما امروز با من تماس گرفت که فلانی در لاین ما یک نفر اسمش اشتباهی رد شده و تو میتوانی بیایی اینجا...

در حالی که با تمام وجود نمیخواستم برم ولی نمیدانم چه شد که قبول کردم.... هرچند هنوز هم شک دارم بین قبول کردن و رد کردن درست تر کدام یک است...

راستش گاهی میاندیشم هرچند انجام کار درست و صحیح سخت است اما گاهی سخت تر تشخیص آن است.... سختی از فیلسوف بزرگ مهتاب!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 17:9  توسط مهتاب | 

این هم عکس ژله ی مذکور!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 2:9  توسط مهتاب | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من مهتاب هستم و 23 سالمه. بعد از مدت ها وسوسه بالاخره شروع به نوشتن دوباره کردم. اینجا میخوام از اتفاقات و احساسات روزانم بگم‘ از خاطرات زندگی با همسر عزیزم. ما 2ساله که عروسی کردیم
دوست دارم اگه نظر یا راهنمایی دارید حتما بهم بگید

نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1391
هفته سوم اردیبهشت 1391
هفته اوّل اردیبهشت 1391
هفته چهارم فروردین 1391
هفته سوم فروردین 1391
هفته دوم فروردین 1391
هفته اوّل فروردین 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته سوم اسفند 1390
هفته دوم اسفند 1390
هفته اوّل اسفند 1390
هفته چهارم بهمن 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته دوم بهمن 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته چهارم دی 1390
هفته سوم دی 1390
هفته دوم دی 1390
هفته اوّل دی 1390
هفته چهارم آذر 1390
هفته سوم آذر 1390
هفته دوم آذر 1390
هفته اوّل آذر 1390
پیوندها
ماجراهای یک فندوق 70 کیلویی بی خانه
ماجراهای گلابتون بانو
یادداشت های مارگزیده
عشقولانه های من و شوشو
تنهاترین توی دنیا
" چیزی شبیه زندگی دارم "
ღღ نفس و آقايي سيد وحيد ღღ
این هم قوم شوهر
لحظه های سرنوشت من
خاطرات من
Mr & Mrs lEmOn
! ازدواج ( نه چندان ) اشتباهی
بوسه ی تقدیر
آرزوهای بر باد رفته
خوشبختی زیر پوست من!
یک ذره زندگی
زندگی نیکا
کتابسرا
روزهای دور از تو
من و آقا کوچولو
همه چی از همه جا
رویاهای شیشه ای من
لحظه های دوست داشتنی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM